تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

خب..راستش رو بخوای من اون هیکل ظریف و کوچولوی دختر رویاهات رو ندارم که هیچ ..خیلی جاهام از این ور و اون ور زده بیرون و به غیر از م.م.ه های گنده که نظر تو که هیچی نظر هر بیننده ای رو جلب میکنه هیچ چیز خاص دیگه ای تو ظاهرم نیست ...

موهامم بلوند نیست...تا سه چهار ماه پیش البته بود...اما تو یه حرکت انتحاری تیره شد..تازگی ها هم که به تقلید از دخترای فیلم های کره ای که میدونم دوست نداری و نمیبینی چتری زدم تا بالای ابرو...بقیه موهامم صاف میکنم و میریزم دورم..

گرچه میدونم اون مدل هم باب میلت نیست..آرایشای خطی و خلیجی و فشنی بلد نیستم...دیدی که...همیشه رو خط و خطوط صورتم آرایش میکنم و چشمامو از همه جای صورتم بیشتر می سازم...

راستی تو چرا هر وقت تو چشمام ذل میزنی گیر میکنی اون وسطا؟چی میبینی اون لابه لا؟بعدشم یه لبخند کمرنگ تحویل میدی و چشماتو خمار میکنی و منم کیلید میکنم رو همین نگاها و خیره شدنا...

رابطه ما خیلی خاصه...مثل هر رابطه پیش پا افتاده ای نیست..به خاطر همین وقتی میبینی تنها هستیم یه خورده این ور اون ور رو نگاه میکنی و با صدای آروم میگی عزیزم!

و من خون زیر پوست صورتم میدوه...هورمونام فریاد میکشن و قلبم به شماره می افته..خوشم نمیاد از این نوشته های عاشقانه..اما باید بگم..باید بگم که تنها آدمی هستی که توی عمرم میلیون ها بار از ته دل آرزو کرده ام باهاش باشم..

حتی شده برای یک شب..توی یه اتاق تاریک..ساکت..فقط بغلش کنم و دستای مردونه اشو دور کمرم حس کنم..بهش بچسبم و یه مرد خاص و متفاوت رو از نزدیک کنکاش کنم...نه من ایده آل ذهنی اونم و نه اون ایده آل ذهنی من...اما نمیفهمم...این کشش و جاذبه که ما رو مثل مَگنِت میچسبونه به هم رو نمیفهمم...

ازت متنفرم...چون من رو توی یه علامت سوال گنده گیر انداختی...فکرمو درگیر کردی...ازت متنفرم...چون یک لحظه من رو به اوج میرسونی و دقیقه بعد اصلا توی صورتم نگاه نمیکنی...من از معما بدم می آد...اگه فقط یه ذره از احساساتت مطمئن بودم الان هیچ کدوممون فقط به نگاهای دزدکی بسنده نمی کردیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23  توسط نُخـــودی  | 

 

دیروز به اصرار یکی از دوستان رفتیم یه خونه ای نزدیکیای قیطریه...قرار بود به آقایی بیان که نقش و نگار کف دستمون رو ببینند و از لابلای اون نقش و نگارا آینده مون رو بهمون بگن...ما هم کل خونواده مادری رو جمع کردیم و بالاتفاق ۳ ماشین شدیم و رفتیم.

آقاهه که از اتباع افغانستان بودند قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر خونه خانم میزبان باشند و با تمام وقت شناسی  دقیقا سر ساعت ۸ شب اونجا بودند...و ما واقعا شانس آوردیم که ایشون با آژانس اومده بودند وگرنه مجبور بودیم شب رو خونه خانم میزبان به صبح برسونیم.

خلاصه نوبت من شد و به فاصله چند سانتی متری ایشون نشستم...اسم خودم و مامانم رو پرسید و یه سری جمع و تفریق انجام داد و گفت تو متولد قوسی...از اونجا که من در امر فال و پیشگویی و دعانویسی و جادو جنبل ید طولانیی دارم و میدونستم قوس یعنی آذر گفتم بابا پدرت خوب ننه ات خوب...من رو ماه تولدم تعصب دارم...به جون خودم قوس نیستم...از اونم اصرار که نه با توجه به عددهایی که به دست آوردم تو متولد قوسی!!!!  :-ا

خلاصه گفت دستت رو بیار جلو...یه خورده دستمو مالید و منم عرق کرده بودم و عصبانیییی.. میخواستم بزنم فکش رو بیارم پایین...اما هی خودداری میکردم...گفت زود سرما میخوری!!!زود عصبانی میشی!!خیلی هم کینه ای هستی!!

همین!

یعنی حناق بگیرم بیشتر از این بهم گفته باشه!!!حیف اون دو هزاری های خوشگل که ریختم تو جوب!!!بعدشم یه کاغذ درآورد و توش طرز تهیه یه معجون رو نوشت که موقع هایی که چراغ قرمزه بخورم تا پاهام سست نباشه :-)))

دیگه از کوره در رفتم و هر چی از دهنم دراومد (تو دلم) گفتم...گفتم فکر کردی با چهارتا خانوم خونه دار طرفی؟نخیر ببم جان ما از خانوم های تحصیلکرده سطح بالای مملکتیم...تازه یه عالمه هم کتاب خوندم...خودمم بلدم فال ورق بگیرم...خیلی **** و **** هستی!!!

و ساعت ده شب از خونه خانومه زدیم بیرون و من با معده ای دردناک از حرص و جوش و مامانم پر از ملامت و غر و نق...نشستیم تو ماشین...استارت زدم و توی اتوبان هی لایی کشیدم هی به این و اون کرم ریختم تا آروم شدم....اه باز اعصابم خورد شد...شِت!

پ.ن: میدونم بی کلاسیه که تو وبلاگ این چیزا رو بگم...ولی من امروز با اون تیکه فیلم ققنوص که جی یون بین سیهون و جیونگ مین گیر کرده بود و هر کدوم از یه طرف دستشو گرفته بودند گریه کردم  :-ا

راستی با پسرخاله ام آهنگ تیتراژ پایانیشو که به زبان کره اییه هم حفظ کردیم :-ا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16  توسط نُخـــودی  | 

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14  توسط نُخـــودی 

 

ما که هنوز هیچ پُخ ِ خاصی نشدیم...نه به داره نه به باره...احتمالا هیچ پُخ ِ خاصی هم نمیشیم ها...ولی کهیر میزنم از بعضی رفتارای بعضی ها...برام از صدتا فحش بالاتنه و پایین تنه بدتره...برادر من خواهر من وکالت یعنی عملگی...اما عملگی از نوع باکلاس.

اگر هم احتمالا جوجه حقوق خونده ای تو فک و فامیلتون دارید اینقدر سوالات فضایی نکنین...این سوالات یا نشانه حماقتتونه یا زیرکی که در هر دو صورت هیچ جوابی نمیگیرید...یه دوستی هم داشتم پزشکی خونده بود این بیچاره میگفت هروقت فک و فامیل می آن خونه مون به جای اینکه بشینیم دو کلام اختلاط کنیم باید تا آخر شب همه شونو ویزیت کنم.

نکنین...با لقب اینقدر آدم رو صدا نکنین...اینکه من چی خوندم و چی کاره ام به هیچکس ربطی نداره..دوست ندارم قبل از اسمم نه خانومی باشه نه لقبی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0  توسط نُخـــودی  | 

 

من یکی از طرفداران مجازات قصاص و اعدامم و اعتقاد دارم اینگونه مجازات ها منهای رجم (سنگ-سار) حد (تازیانه) و پرتاب مجرم داخل گونی از بالای کوه (که نوعی شکنجه و اعمال خلاف انسانیت است) برای جامعه انتقام جو...بیمار و احساساتی ما امری کاملا لازم است...از ابتدای تحصیلاتم اعتقاد راسخی به این مسئله داشتم و به عنوان یک لیسانسه حقوق که اکنون در حال آماده کردن خود برای آزمون کانون وکلاست از اندیشه خود پیروی میکنم.

وقتی دلارا اعدام شد علی رغم نوشته ها و مرثیه های بسیار در موردش لحظه ای حتی لحظه ای ناراحت نشدم..سهیلا قدیری هم که متهم به کشتن نوزاد ۵ روزه اش با کارد میوه خوری بود چهارشنبه گذشته اعدام شد..راستش باز هم هیچ احساسی بهم دست نداد..فقط نسبت به حکم صادره از دادگاه علی رغم رضایت اولیای دم متعجب بودم.

ولی...مرگ بهنود آتشم زد..

هرچه بیشتر و بشتر از او خواندم و جزییات رو کنار هم چیدم داغون تر شدم..باورت میشه هر شب قبل از خواب آن چهره معصوم جلوی نظرم می آید و از شدت ناراحتی برایش اشک میریزم؟نوزده مهر پایانی بود بر اعتقادات من و اینکه گاهی وقت ها بعضی از انسان ها چه ناعادلانه میمیرند.

در واقع بهنود خفاش شب و بیجه نبود..پسربچه ای بود مثل تمام پسربچه های دنیا که مادر برایشان مظهر عشق و زیباییست..چرا باید تاوان یک اشتباه و درگیری بچه گانه یک طناب آبی رنگ و یک چهارپایه باشد؟چرا یک مادر دیگر به راحتی می تواند با یک لگد جوان دیگری را به دست اجل بدهد؟مگر بهنود مثل پسرش جوان نبود؟مگر او مادر نبود؟مگر او هم مظهر عشق و زیبایی نبود؟

گلایه ای از قانون و مجریانش نیست..قبول دارم و دارند که خیلی از جاهای قانون ما میلنگد..چه خاص چه عام..و بسیاری از قضات زحمت بررسی و خواندن پرونده را به خود نمیدهند..با این حال ۶ بار به بهنود مهلت دادند تا رضایت اولیای دم را بگیرد..شاید اگر همان بار اول میکشتندش مرگ بهنود اینقدر دل همه را به درد نمی آورد..فکر کن ۶ بار درون خودت از طناب دار آویزان شوی..۶ بار درون خودت بمیری

اما اولیای دم فکر کردند که باید انتقام بگیرند و گرفتند.

فکر کن حقوق بشری وجود ندارد..حکومت و دادگاه و قانون را هم نادیده بگیر..میتوانی از کسی که جان عزیزترینت را گرفته ببخشی؟به عنوان یک خواهر..برادر..پدر و مادر!!! میتوانی جوانی را که به پایت افتاده و می گوید من مادر ندارم برایم مادری کن..به جوانی ام رحم کن..تا آخر عمر غلامی ات را میکنم ببخشی؟؟میتوانی؟

تا وقتی خودم را درست نکنم..چه طور انتظار دارم قانون و سیستم قضایی کشورم درست باشد؟تا وقتی خودم رحم و بخشش ندارم قانون چگونه میتواند به جای من ببخشد؟مگر قانون و دادگاه و حکومت و سیستم قضایی ساخته دست خودم نیست؟

بهنود شجاعی رفت و پیغامش برایم این بود که قربانی فرهنگ انتقام جویی شد...چند جوان دیگر مثل بهنود در انتظار رد شدن از راهروی سرد اجرای احکام هستند؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8  توسط نُخـــودی  | 

 

بعد از این همه مدتی که نبودم و حوصله هیچ وبلاگ و اینترنت و اونترنتی رو نداشتم امشب احساس کردم میل به اینترنت در خون من به طور کامل از بین رفته..بله..کسی که روزگاری تا طلوع آفتاب بیدار بود و چق و چوق میکوبید روی کیبورد و با یه جونوری تو جزایر گورا گورا چت میکرد و صد تا وبلاگ مینوشت و حذف میکرد و بیشتر وقتش رو سر خوندن چیزشعرای ملت و کامنت گذاشتن برای اونا میکرد حالا دیگه هیچ احساسی نسبت به این کارا نداره..فیس بوک رو هم که یه مدتی دیوانه وار مصرف میکرد و اگر به خونش نمیرسید خودشو میکوبید به دیوار و زمین رو چنگ مینداخت حالا حتی پسوردش رو هم فراموش کرده..

دنیام خیلی کوچیک شده..دیگه حتی خبرهای "بی بی سی" و "وی او ای" برام جذابیتی ندارند... روزها زودتر از اینکه به خودم بیام شب شده و شب هام با خیره شدن به سقف اتاق صبح میشه...زندگیم خلاصه شده در یک اسم وفامیل که مینویسم و بهش فکر میکنم.

فکر کن بعد از این همه سناریوهای درام باز عاشق شده باشم...اونم عاشق کسی که پارسال این موقع به طرز اغراق آمیزی مسخره اش میکردم و از همنشین و هم صحبت شدن باهاش مورمورم میشد!!! حالا برای دیدنش روزشماری میکنم..ساعت ها بهش خیره میشم و به این فکر میکنم که چرا وقتی بهم نزدیک میشه خون توی صورتم میجهه و دست و پام یخ میکنه اونم کسی که از هر خصیصه ای زمین تا کهکشون با ایده آلای ذهنیم فرق داره!

از پارسال تا حالا خیلی راحتتر تونستم از پسره پست قبلی دل بکَنَم...خودمم تو گذشت این یک سال با این همه روزها و اتفاقات جورواجوری که گذشت متوجه نبودم که روز به روز دارم بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم....خیلی ها از تغییر رفتارم بهم مشکوک شدن..از خودم با این همه ادعام خجالت میکشم..وقتی خیره میشه توی چشمام و اون لبخند دوست داشتنیشو تحویلم میده به تته پته می افتم...حس میکنم اعتماد به نفسم در حد یه خیار دریایی شده...!!!

تو این سن و سال از هیکلم خجالت نمیکشم..شدم عین دخترای پونزده شونزده ساله...ساده و مستعد برای یه عشق پر از هیجان!!!

باید اعتراف کنم که روزی میلیون ها بار حس میکنم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده و بعدش بارها به خودم بگم دختر جون چند بار باید بهت بگم نمیشه...چند بار؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی  | 

 

گوشیش روی میز بود..خودش توی آشپزخونه زیتونایی که از شمال آورده بود رو میخورد..به هوای شونه کردن موهام از جام بلند شدم و یواشکی گوشیشو از روی میز برداشتم..همینطور که میرفتم سمت اتاقش دونه دونه اس ام اس هاشو چک میکردم رسیدم به اسم نیلوفر...ده بیست تا اس ام اس داده بود..یکیشو شانسی باز کردم..نوشته بود الان توی اتاقمم روی تخت دراز کشیدمو دارم با تو اس ام اس بازی میکنم..تا اومدم بقیه شو بخونم گوشی رو از تو دستم کشید بیرون.

رابطه مون خیلی مسخره ست نه؟پنج سال زمان زیادیه برای فکر کردن به اینکه به درد هم میخوریم یا نه..یا اینکه من نمیتونم مامان تو رو به عنوان مادر زن قبول کنم ( نمیدونم چه طور اون موقع ها که ناهار و شام خونه ما ولو بود و با مامان سیگار برگ میکشیدند به این جواب نرسیده بود ).

اون موقع هیچی نگفتم..انتظار داشت مثل قدیما بشینم و بپرسم این کیه و جارو جنجال راه بندازم یا اینکه شروع کنم به زرزر گریه کردن و خط و نشون کشیدن..اما نشد..هیچ کدوم این کارها ازم بر نیومد..به معنای واقعی کلمه بی غیرت شدم..فقط دلم سوخت ازینکه چرا دو روز پیش شماره تلفن اون پسره توی دویست و شیش مشکی رو نگرفتم و با خودم عهد بستم این دفعه حتی اگه پسر سی دی فروشه دم پمپ بنزین خیابون شریعتی هم بهم شماره داد قبول کنم.

از سکوت من نطقش باز میشه..شروع میکنه به ماست مالی.."آخه منم باید حق انتخاب داشته باشم"..لجم میگیره.."ببخشید پس من الان این وسط هویجم؟".."نه تو همیشه توی فکرمی.آخه دیوونه با تو کلی خاطره دارم"..با خودم فکر میکنم چرا من نباید حق انتخاب داشته باشم؟چند ماه دیگه بیست و چهار سالم تموم میشه...سال دیگه همون موقع یک ربع قرن از زندگیم گذشته و من هنوز دارم توی همین دایره میچرخم و میچرخم.

وقتی شروع کرد به گفتن دلایلش و اون نکته آخر و مهمی که بهش خیلی اعتقاد داره!! بی اختیار داد زدم میشه خفه شی؟کی بهت میگه بیا ازدواج کنیم؟کی خودشو آویزون کرده؟کیه که هی اس ام اس میده بیا دوباره مثل قبل بشیم؟کیه که کادو میخره..کیه که...!

هم عذاب وجدان داره هم نمیخواد قبول کنه..همینه که همه چیزو به بازی گرفته..هزار بار بهش گفتم برای من اون مسئله مهم نیست..خدا رو شکر علم به اندازه کافی پیشرفت کرده..پول زیادی هم خرجش نمیشه..تو سر سگ هم بزنی شوهر پیدا میشه..فقط فکر میکردم دوستت دارم و....پووووووف ولش کن..!

پ.ن:الان که دارم متنم رو دوباره خونی میکنم میبینم چه قدر دری وری نوشتم ولی عیب نداره..دوست دارم اینجا ثبت بشه..شاید چند وقت دیگه این وبلاگ هم مثل همه چیزهای دیگه از زندگی من آروم آروم بذاره و بره اونم برای همیشه..فقط منتظر یک معجزه ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی  | 

 

بالاخره منم به کامیونیتی بزرگ لیسانسه های بیکار پیوستم...شش سال آزگار درس خوندن..خر زدن..پیچوندن..غیبتای موجه و غیر موجه..صبحای زمستون..خطی های رسالت پونک..خوابیدن تو نمازخونه..جزوه نوشتن تو سلف..سربالایی خیابون دانشگاه..کله کج کردن پیش استاد و چیزمالی..نمره گرفتن..شهریه ثابت..شهریه متغیر..بانک جلوی تیراژه..ساندویچای کاهو بدون کالباس بوفه..حراست..دروغای مصلحتی برای استاد..پیراشکی های پیتزای سر خیابون..حذف اضطراری..نمره صفر..نمره بیست..حذف پزشکی..ساختن کارنامه جعلی..ساختن گواهی پزشکی جعلی..همه تموم شد.

یک هفته است درگیر کارای فارغ التحصیلی ام...تمام جون کندن توی این شش سال به کنار این عذاب یک هفته کنار...از همه باید امضا بگیری...خوشبختانه هه کارمندا هم موظف و متعهد!!! نشسته اند تا کارت رو انجام بدند.

فکر کنم از تنها کسی که نباید امضا گرفت آبدارچی دانشگاست..ولی جل القادر قدرت خدا اصلا آدم خسته نمیشه ها..یعنی با میل و رغبت عین قاطر تپ و توپ میره طبقه چهارم..از اونجا پاست میدن طبقه همکف...امضا میگیری میفرستنت طبقه سوم...نیم ساعت منتظر مسئول اونجا میمونی هیشکی نمیدونه یارو کجاست ولی همه قوت قلب میدن که هرجا باشه از دانشگاه نرفته بیرون..منتظر میمونی امضا رو میگیری همه میرن نماز!!!یک ساعت و ربع نماز میخونن تا بیان بالا!!! تا میای خودتو جمع و جور کنی تا امضای بعدی رو بگیری وقت اداری تمومه و میبینی هیچ کسی تو دانشگاه نمونده.

ولی حداقلش اینه که میدونی اون مدرک موقته رو میگری و قاب میکنی میذاری رو طاقچه تا بگی منم دانشگاه رفتم..کلاه فارغ التحصیلی و فر دادن کلاه تو هوا هم پیشکشت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21  توسط نُخـــودی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی 

 

آتنا یکی از چهل پنجاه کودک ساکن بهزیستی بود که فکر میکنم هیچ وقت چهره اش از یادم نمیرود...گمان میکنم نه یا ده سالش بود چشمان درشت و زیبایی داشت و نگاهی پر از حرف خفه شده در گلو...روزی که فاطمه را از بهزیستی آوردیم گریه میکرد و میگفت خوش به حالت که یکی رو داری که تو رو پیش خودش نگه داره...فقط تونستم بهش بگم خدا بزرگه...آدم ها با مشکلات قوی میشن و ازین حرفای قشنگ امیدوارانه!!!

آتنا هم ناخواسته قربانی خانواده بی لیاقتی شده بود...آتنا روی پیشانیش تا وسط ابروهایش جای بریدگی بود...آتنا از سه سالگی تریاک مصرف می کرده و یک سال بود معتاد به کراک شده بود...پدرش موقعی که می خواسته آتنا را به کسی بفروشد گرفته بودندش و دخترک بیچاره رو به بهزیستی منتقل کرده بودند...چند ماه بستری بوده تا بدنش سم زدایی شود و الان در قرنطینه ست.

توی این دو هفته گذشته زندگیم کنفیکون شده...کفش آل استارو ساعت سواچ و کیف گوچی برایم بی ارزشه وقتی بچه هایی رو میدیدم که بزرگترین آرزوشون خوردن پیتزا توی رستورانه!

پ.ن: امروز فاطمه و مادرم رفته بودند مدارک تحصیلی اش رو بگیرند تا یک مدرسه خوب توی همین تهرانپارس ثبت نامش کنیم..داشتم وسایلش رو جابجا میکردم که دفترچه خاطراتشو پیدا کردم...ده یازده صفحه بیشتر ننوشته بود اما همون چند صفحه اشکمو درآورد...اینکه یه بچه چرا باید این همه اتفاقات رنگارنگ ببینه برام قابل هضم نیست...دوستش دارم...بهش قول دادم توی این هفته یا هفته بعد ببرمش شمال...تا حالا دریا رو از نزدیک ندیده و همه اش میپرسه دریا از کجا تا کجاست؟؟!!! :-(

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22  توسط نُخـــودی  | 

 

دارم احساس عجیبی را امتحان میکنم...احساسی که توی این 23-24 ساله عمرم تجربه نکرده بودم.مادرش یکی از رتبه های برتر علوم تجربی در زمان خودش بود و به عنوان پرستار در یکی از بیمارستان های معروف کار میکرد

نمیدونم چه طور شد که در یکی از همین شب های شیفت بیمارستان با یک دختر دیگری که اون هم پرستار بود آشنا شد و مهمونی های شبانه و به تبع زمان آن روزها برای کول بودن رفت سر منقل و بافور...بعد از دو سه سال آن قدر غرق این کار شده بود که از بیمارستان بیرون اومد و یه خونه اجاره کرد

پدربزرگم گفته بود هیچ کس حق ندارد با او رفت و آمد کنه...دو..سه سالی یکبار میدیدیمش...هرسال شکسته تر از قبل...از این مرد به اون مرد...به معنای واقعی کلمه هر روز توی باتلاق زندگی اش بیشتر و بیشتر فرو میرفت...تا اینکه یک روز آمد و گفت من باردارم و با فلانی قرار است ازدواج کنیم...هرچی گفتیم بچه را کورتاژ کند گوش نکرد...به دنیا آوردش...اسمش رو گذاشت فاطمه زهرا...هرازگاهی به خاطر دخترک معصوم سری بهشان میزدیم و مایحتاج دختر را تامین میکردیم

تا اینکه سه سال پیش پدرش بر اثر تزریق بیش از حد سنگ کوب کرد و مرد...دو سه روزی جسدش در خانه می ماند تا دولت می آید و جمعش میکند (فکر کنید توی این دو سه شب مادر و دختر کنار جسد میخوابیدند و غذا میخوردند )

مرگ شوهرش هم برایش درس عبرت نشد و ما کلا ارتباطمون رو باهاش قطع کردیم...تا اینکه خبر دادند دخترک در بهزیستی است و مادرش توی زندان...رفتیم قرنطینه بهزیستی توی خیابان جمهوری...موهایش رو به زور کوتاه کرده بودند و نمیگذاشتند برای سال جدید به مدرسه برود...اون قدر گریه کرده بود که هاله ای سیاه دور چشمانش رو گرفته بود...از طرفی به علت بی توجهی به سلامتیش و تغذیه نامناسب لثه اش عفونت شدید کرده بود و خون ریزی میکرد.

همان روز تصمیمم رو گرفتم و با مادرم در میان گذاشتم...فردایش به اتفاق مادرم رفتیم و سرپرستی اش رو به عهده گرفتیم..حالا خواهردار شده ام...حس مسئولیتی سنگین دارم...احساس میکنم زیر ذره بینش هستم و هر رفتار نادرستی حتی لفظی توی ذهنش ثبت میشود...من خواهردار شده ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 14  توسط نُخـــودی  | 

 

اون شب*ملس بارونی که مه منظره جلوی ساختمون رو گرفته بود و من نصف ِ شیشه اسکای رو خورده بودم و دستام رو کرده بودم توی جیبا و سرم رو کرده بودم توی کلاه ِ سوییت شِرتم و با چشمای خسته و داغ آسمونو نگاه میکردم و عطر چمن های بارون خورده رو میبلعیدم تو اومدی و خیره شدی به جنگل روبرو...سیگاری روشن کردی و چشمات افتاد به من و گفتی :خوبی ؟ یا رو هوایی؟

منم فقط تونستم با چشمای نیمه باز یه نگاهی بکنم و خنده کجکی تحویلت بدم..بعد نزدیکتر شدی و پاکت سیگار رو گرفتی جلوم تا یکی بردارم و بکشم...کاش میتونستم سیگاری باشم..کاش میتونستم همون موقع به هوای مستی و عدم تعادل بپرم بغلت و بگم میدونی من چه قدر دوستت دارم؟

*تاریخ : ۲۱/۵/۸۸

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی  | 

 

بازی زندگی همیشه همین جوری بوده...یکی رو دوست داری ولی اون تو رو دوست نداره...سرخورده میشی و تصمیم میگیری هیچ کسی رو دوست نداشته باشی و هرکسی سر راهت پیدا میشه رو بزنی داغون کنی...بعد یکی پیدا میشه که میگه واقعا تو رو به خاطر خودت دوست داره ...تو هم کم کم باورش میکنی و وقتی که میبینه حالا واقعا نسبت بهش احساساتی داری نوبت اونه که بزنه داغونت کنه وبره....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20  توسط نُخـــودی  | 

 

روزها زودتر از ساعت  یک یا دو ظهر بیدار نمیشم...همراه با سردرد و کسالت ناشی از خواب زیادی...یکجورایی سگ ام...یا سر و ته قضیه رو با یه لیوان شیر و چند تا بیسکوییت "های بای" هم میارم یا با مامان غذا میخورم (با اینکه معمولا به دلیل تازه بیدار شدن از خواب میلی به غذا ندارم)...تا ساعت چهار و پنج بعد از ظهر جلوی تلویزیون دراز میکشم و کانال ها رو بالا پایین میکنم.

بعد از ساعت شش هم تا ساعت نه یا ده شب توی اینترنت میچرخم. و شب رو تا ساعت چهار صبح توی شبکه های "سی ان بی سی" و "تی ان تی" تلف میکنم...تقریبا تمام سریال های روز دنیا رو اوریجینال نشان میدهند...

وقتی سوپر نچرال رو هم دیدم...تلویزیونو خاموش میکنم و سرمو میکنم زیر پتو...از سایه اجسام دور و برم برای خودم دشمنان ماوراء الطبیعه ای میسازم ..و وقتی صدای جاروی سوپور محله به گوشم میرسه تازه خیالم راحت میشه که یه نفر دیگه هم همین نزدیکیا مثل من بیداره.

شروع میکنم به خیالبافی های زیبا...رویاهایی که توش یه عالمه آدم فقط منو دوست دارند...دچار خودکم بینی شده ام؟ نمیدونم...فقط میدونم توی این رویاها به خواب میرم و چشمام رو وقتی باز میکنم که عقربه ساعت روی دو بعد از ظهره.

از تکرار ثانیه ها خسته نیستم...از آینده میترسم که ثانیه هایم همینجور دور یک دایره بی هدف بچرخند و بچرخند تا حضرت اجل بیاید و خفتم کند.

حالا که درسم تمام شده و به امید خدا از ترم بعد سر و کله ام توی دانشگاه پیدا نمیشود خوره ای به جانم افتاده که حالا که دانشگاه نمیروی میخواهی چه گهی بخوری.حداقل قدیم ها یک برنامه ای داشتی..

ساعت 10 میرفتی دانشگاه دم در با خانوم حراستیه سر مدل مانتویت بحث میکردی...آخر سر میرفتی بالا سر کلاس...یه خرده چرت میزدی و احتمالا جزوه ات رو با چرت و پرتای استاد سیاه میکردی...بعد میومدی توی راهرو و تا ساعت 4 که کلاس بعدیت بود با یکسری علاف تر از خودت راجع به رنگ شلوار استادت تا عکس های نامزدی دختر مو بنفشه صحبت میکردی و ساعت چهار و نیم یا استادت نیامده بود یا احساس خستگی میکردی و کیف و کتاب رو میزدی زیر بغلت و از دانشگاه میزدی بیرون..البته یادت هم نمیرفت که از بوفه یک "کیت کت" بخری و بعد راهی خونه شی و در طی مسیر خودت را فحش بدهی که پس کی این دانشگاه کوفتی تمام میشود!!!! 

هنوز یک هفته نشده که آخرین امتحانم را داده ام ...همیشه فکر میکردم با تمام شدن درسم هرکاری دلم بخواهد انجام میدهم که قسمت اعظمش را خواب تا لنگه ظهر تشکیل میداد اما خواب هم دیگر راضیم نمیکند.آدم دانشگاه برود یک دردی دارد نرود یک دردی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 0  توسط نُخـــودی  | 

 

از دست این دانشگاه.

میبنی ترم آخری چه جینگیل بازیی در آوردن برای ما؟ روز ۲۵ خرداد که میشد اولین روز امتحانای ما..و من به سلامتی آخرین شماره از حقوق مدنی های مزخرف رو داشتم...صبح کل سحر با چشمای پف کرده ی شب امتحان درس خونده گازش رو گرفتم به سمت دانشگاه...اتوبان بابایی هم خلوت...سرمو تکیه داده بودم به بالشتک صندلی و چرت میزدم واسه خودم...ضبط رو هم خاموش کرده بودم که مزاحم خوابم نشه.

این همه راه تو این بی بنزینی و بی خوابی پا شدیم رفتیم دانشگاه دیدیم یه ده دوازده تا از پسرای خوش تیپ مو شونه نکرده نشستن (مثلا تحصن کردند) جلوی در ورودی..منم محلی ندادم و رفتم توی سلف تا آخرین تقلب ها رو گوشه کتاب قانونم یادداشت کنم.

اومدم توی حیاط دیدم یه سری دیگه دختر هم بهشون اضافه شدند و هیچی نمیگن...پسرا شروع کردن به خوندن سرود ای ایران و دخترا هم غش کرده بودند از این همه هماهنگی و صداهای ناهنجار...وسط های شعر رو هم که بلد نبودند و آهنگ میزدند واسه خودشون.

خلاصه معاون ریاست دانشگاه اومد گفت ما احساسات شما رو درک میکنیم و امتحانای امروز و فردا کنسله...بچه ها هم حتی اونایی که تحصن کرده بودند سریع جول و پلاسشون رو جمع کردند و رفتند خونه..انگار فقط میخواستن امتحانا کنسل بشه..که من و دوستم تصمیم گرفتیم یه تحصن بکنیم که امتحان ها برگزار بشه.

منم عصبانی از بی خوابی رفتم سمت لیدرشون و گفتم همینو میخواستی؟ فقط میخواستی امتحان کنسل بشه؟ حداقل یه شعاری..یه یار دبستانیی..یه چیزی بخونید. فکر میکنید چی جواب داد؟ گفت دانشگاه ما سی یا سی نیست و در عرض یه ربع همه جا خلوت شد.یعنی من رسما کف کرده بودم از این همه درک و شعور سی یا سی.

بعد از اون دو روز داشگاه اعلام کرد امتحانا تا آخر دلبخواهیه..هر کی میخواد بیاد امتحان بده هرکی هم نمیخواد نیاد..بعدا ازش امتحان میگیریم.

یعنی مثلا برای منی که پس فردا سه تا امتحان تو یه روز دارم الان گه گیجه گرفتم که آیا برم امتحانو بدم یا نه..والله ما که شانس نداریم..میان یه ستاره گنده میزنن جلو کارنامه مون..بیا به اینا ثابت کن بابا من هیچ طرفی نیستم..من طرف تنبل بازیم.

البته دانشگاهای گنده و دهن پرکن همه امتحاناشون کنسل شده.اساتید و دانشجوهای اون دانشگاها یه حرفی واسه گفتن دارن..یه عقیده ای..آرمانی هدفی دارن..جمعیت دانشجوها هم زیاه..نه مث دانشگاه ما که با دانشکده هنر روی هم رفته جمعیتش میشه اندازه دو تا دبیرستان دولتی.

خلاصه اینکه جریان بو میده...اگه میخواستن کنسل کنن یا نکنن باید موضع ثابتی میگرفتن...اینجوری یه لنگ در هوا که نمیشه...اوه برم درس بخونم که فردا صبح فقه دارم .

پ.ن:شبکه شو تی وی ترکیه یه برنامه داره به نام میدان سی یا ست...دیشب برنامه اشو اختصاص داده بود به اتفاقات ایران. با حضور تعدادی از ایرانی های مقیم اونجا و البته یه استاد تبریزی اسکل که میگفت استاد روابط بین الملل تو دانشگاه تهرانه.خلاصه برنامه جالبی بود و البته ناراحت کننده..که بعضی جاهاش روزنامه نگارا و مجری برنامه از چیزایی که در مورد ایرن میشنیدند یا میخندیدن یا با تعجب نگاه میکردن.

مجری گفت اگر این اتفاقات باعث یک انقلاب دیگر بشه..شاهد یک سورپریز از طرف مردم ایران خواهیم بود که در عرض هفتاد سال سه بار رژیم عوض کردند. ولی افسوس که نمیدونن این دعواها همه اش سر لحاف مُلائه و یه سری الکی جونشون رو گرفتند دستشون.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19  توسط نُخـــودی  |