خب..راستش رو بخوای من اون هیکل ظریف و کوچولوی دختر رویاهات رو ندارم که هیچ ..خیلی جاهام از این ور و اون ور زده بیرون و به غیر از م.م.ه های گنده که نظر تو که هیچی نظر هر بیننده ای رو جلب میکنه هیچ چیز خاص دیگه ای تو ظاهرم نیست ...
موهامم بلوند نیست...تا سه چهار ماه پیش البته بود...اما تو یه حرکت انتحاری تیره شد..تازگی ها هم که به تقلید از دخترای فیلم های کره ای که میدونم دوست نداری و نمیبینی چتری زدم تا بالای ابرو...بقیه موهامم صاف میکنم و میریزم دورم..
گرچه میدونم اون مدل هم باب میلت نیست..آرایشای خطی و خلیجی و فشنی بلد نیستم...دیدی که...همیشه رو خط و خطوط صورتم آرایش میکنم و چشمامو از همه جای صورتم بیشتر می سازم...
راستی تو چرا هر وقت تو چشمام ذل میزنی گیر میکنی اون وسطا؟چی میبینی اون لابه لا؟بعدشم یه لبخند کمرنگ تحویل میدی و چشماتو خمار میکنی و منم کیلید میکنم رو همین نگاها و خیره شدنا...
رابطه ما خیلی خاصه...مثل هر رابطه پیش پا افتاده ای نیست..به خاطر همین وقتی میبینی تنها هستیم یه خورده این ور اون ور رو نگاه میکنی و با صدای آروم میگی عزیزم!
و من خون زیر پوست صورتم میدوه...هورمونام فریاد میکشن و قلبم به شماره می افته..خوشم نمیاد از این نوشته های عاشقانه..اما باید بگم..باید بگم که تنها آدمی هستی که توی عمرم میلیون ها بار از ته دل آرزو کرده ام باهاش باشم..
حتی شده برای یک شب..توی یه اتاق تاریک..ساکت..فقط بغلش کنم و دستای مردونه اشو دور کمرم حس کنم..بهش بچسبم و یه مرد خاص و متفاوت رو از نزدیک کنکاش کنم...نه من ایده آل ذهنی اونم و نه اون ایده آل ذهنی من...اما نمیفهمم...این کشش و جاذبه که ما رو مثل مَگنِت میچسبونه به هم رو نمیفهمم...
ازت متنفرم...چون من رو توی یه علامت سوال گنده گیر انداختی...فکرمو درگیر کردی...ازت متنفرم...چون یک لحظه من رو به اوج میرسونی و دقیقه بعد اصلا توی صورتم نگاه نمیکنی...من از معما بدم می آد...اگه فقط یه ذره از احساساتت مطمئن بودم الان هیچ کدوممون فقط به نگاهای دزدکی بسنده نمی کردیم.
